همزاد
ادبی- هنری- فرهنگی- اجتماعی
یه مطلبی یه جایی خوندم که خیلی برام عجیب بود. البته عجیب در معنایی غیر از آنچه که معموله. ابتدا این خبر رو نقل می کنم تا به دلایل اعجابم بپردازم. نقل عین خبر: «اقدام شگفت و ارزشي! وزارت ارشاد دولت نهم در ارايه مجوز نشر بدون سانسور به رماني با محتواي غيراخلاقي، حتي موجب شگفتي همراه با استقبال رسانههاي بيگانه شده است. به گزارش خبرنگار «تابناك»، در حالي كه برخي آثار علمي، فرهنگي و سياسي به دليل بهانهجوييهاي بيمورد، از دريافت مجوز نشر محرومند، وزارت ارشاد به رماني كه موضوع اصلي آن روابط جنسي پيرمردي با روسپيهاست، مجوز انتشار داده و به گفته مترجم آن، از هرگونه سانسور مطلب نيز در آن خودداري شده است. جالب آنكه اين مجوز نشر براي چاپ نخست كتاب مذكور در پاييز ۸۶ و در زمان وزارت محمدحسين صفار هرندي داده شده است. تنها اقدام صورت گرفته براي كسب مجوز، استفاده از كلمه «دلبر» به جاي «روسپي» در عنوان كتاب است كه احتمالا همين امر، مميزان اين وزارتخانه را راضي كرده است! برخي نيز معتقدند سياست جديد در نگاه به آمريكاي لاتين، باعث شده تا رمان اين نويسنده آمريكاي لاتين كه به شدت مورد علاقه «فيدل كاسترو» است، در دولت كنوني مجوز دريافت كند؛ هرچند سراسر آن به روايت دقيق مسائل سخيف جنسي و غيراخلاقي پيرمردي پس از ايجاد رابطه با پانصد فاحشه اختصاص يافته است. گفتني است، پس از اقدامات سؤالبرانگيز ارشاد در ارايه مجوز به فيلمهايي با مضمون ترويج روابط جنسي با زنان شوهردار و عشقهاي ضربدري! اكنون كار به جواز رمانهاي تحريككننده روابط جنسي با روسپيها رسيده است». ... نکته اول اینکه این کتاب رو من خوندم با نام : «خاطره دلبرکان غمگین من» که البته مضمونش همونه که گفته شده، چیزی که اعجاب من رو برانگیخته، اینه که هرچیزی که صرفا مطرح می شه یا گفته می شه از دید بعضی از آقایان و خانم ها سریعا با برچسب «ترویج» زیر سوال می ره. این که موضوع یه رمان، به روابط جنسی یه پیر مرد ۹۰ ساله با دختری۱۵ ساله است که البته این پیرمرد قبلا نیز در طول زندگانی پرعمر خود صدها شریک جنسی داشته که همه آنها نیز روسپی بودند، بیش از اینکه قصد ترویج داشته باشه، ما رو به این فکر فرو می بره که دلایل و ریشه های این رفتار عجیب پیرمرد چیه و شاید جوابی هم براش پیدا نشه ولی هرگز هیچ پیرمرد ۹۰ ساله و دختر ۱۵ ساله ای رو تشویق به انجام چنین رفتاری نمی کنه !!! مهمتر از همه اینکه خیلی از چیزهایی که برای ما نا مفهومند و نمی تونیم جوابی براش پیدا کنیم و یادر درک مفاهیم اون دچار ضعف هستیم ( یا بهتره بگم ضعف در ارزشهایی که پس از خوندن این رمان عایدمون می شه) بعضی از ما رو به جایی می رسونه که سریعا وارد بعدی از قضیه بشیم که هیچگاه قصد نویسنده نبوده، در ضمن از نظر من این داستان، یکی از داستانهای معمولی مارکز هست که فقط و صرفا به خاطر مضمونش این روزها خیلی سر و صدا کرده وگرنه داستانها و رمانهای دیگه مارکز که اتفاقا حرفهای زیادی هم واسه گفتن داره، هیچوقت این همه سرو صدا که نکرده هیچ، گاهی اصلا توجهی هم بهش نشده، و نکته آخر اینکه بالاخره شاید به زور چنین مضامینی ملت کتاب نخونِ ما به زور یه کتاب بخونن!!

