تبليغاتX
همزاد

همزاد

ادبی- هنری- فرهنگی- اجتماعی

 

ششم فروردين زاد روز اشو زرتشت، بزرگ پيامبر آريايي،  بر دوست داران آن بزرگوار خجسته باد

ای خداوند خرد هنگامی که در روز ازل جسم و جان آفریدی و از منش خویش قدرت اندیشیدن ، و خرد بخشیدی ، زمانی که به تن خاکی روان دمیدی و به انسان نیروی کار کردن و سخن گفتن و رهبری کردن عنایت فرمودی ، خواستی هر کس به دلخواه خود و با کمال آزادی کیش و آئین خود را انتخاب کند .

                                                  اهنود گات   هات 31 - بند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:34  توسط سایه  | 

خونه باهار کدوم وره؟؟؟؟

 

کمک کنين هلش بديم چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ايم بگه خونه باهار کدوم وره ...
*
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زباله‌ی سپور شده

مسافر امید مون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه باهار کدوم وره ...
*
کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خطو درازش می کنن ...
آهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره...

                                                                  زنده یاد عمران صلاحی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 11:38  توسط سایه  | 

تردید

 

انسان بدون تردید انسان نیست !

 

وقتی تو نباشی من به من مشکوکم

به هر گل به هر سایه روشن مشکوکم....


برچسب‌ها: تردید یا شک, مسئله این است, یادت بخیر شکسپیر
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 22:31  توسط سایه  | 

روز تازه- آغاز تازه

 

نزدیکه یکساله که هیچ پستی اینجا نذاشتم

الان که اومدم بهش سر بزنم دلم به حالش سوخت

که این طوری یکه و تنها رهاش کردم!!

بعضی از ما آدما همین جوری هستیم

یکی رو به دنیا می آریم

و بعد

در کشاکش دهر

رهاش می کنیم ...

امروز می تونه یه روز تازه باشه

واسه یه آغاز تازه

شاید

... باید دید...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9:2  توسط سایه  | 

روز گار ما

 

                      آزاده دلان گوش به مالش دادند (=تن به تنبیه و زجر دادند)

وز حسرت و غم سینه به نالش دادند

پشت هنر آن روز شکسته ست درست

کین بی هنران پشت به بالش دادند

(؟)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:30  توسط سایه  | 

آینه

امروز بیشترین کاری که تونستم انجام بدم این بود که

 

مثل یه عاشق دیوونه که به معشوقش نگاه می کنه

 

تو آینه زل بزنم به خودم

 

و به خودم دروغکی بگم: خیلی دوستت دارم!!

 

اینم از امروز...

 

دیگه منتظر فردا و فرداهای دیگه نیستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 18:36  توسط سایه  | 

همه سهم من از دنیا...

فکر می کنی چقدر می تونی از دست همه فرار کنی؟

فکر می کنی توی این دنیای به این بزرگی، اون قدر جا هست که بتونی

از نگاه تیز خدا فرار کنی؟

فکر می کنی تا همین جاش هم که پیش رفتی، تونستی از خودت و

سرنوشتت انتقام بگیری؟؟

من دچار پرسشهایی شدم که خودم هم نمی دونم جوابشون چیه؟؟

فقط می دونم که من واسه اینکه خودم رو به خودم ثابت کنم، قربونی

شدم ... قربونی ِ... مهم نیست... دنیا با همه خوب و بدش می گذره!!

من سهم خودم رو از این دنیا نگرفتم، امیدوارم یه روزی برسه که دنیا،

سهمش رو از من بگیره!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 21:24  توسط سایه  | 

این روزها... (انهدام)

 این روزها


اینگونه ام ،‌ببین:


دستم، چه كند پیش می رود،‌انگار


هر شعر باكره ای را سروده ام


پایم چه خسته می كشدم ،‌گوئی


كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام


تا زیر هركجا

 

حتی شنوده ام

هربار شیون تیر خلاص را


ای دوست


این روزها

با هركه دوست می شوم احساس می كنم

آنقدر د وست بوده ایم كه دیگر

وقت خیانت است


انبوه غم حریم و حرمت خود را

از دست داده است

دیریست هیچ كار ندارم

مانند یك وزیر

وقتی كه هیچ كار نداری

تو هیچ كاره ای

من هیچ كاره ام : یعنی كه شاعرم

گیرم از این كنایه هیچ نفهمی


این روزها

اینگونه ام :

فرهاد واره ای كه تیشه ی خود را  گم كرده است


آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان

یاران،

وقتی صدای حادثه خوابید

برسنگ گور من بنویسید:

- یك جنگجو كه نجنگید

اما …، شكست خورد!!

 

                             شعر از: زنده یاد نصرت رحمانی  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 22:38  توسط سایه  | 

شعری از شادروان قیصر امین پور

 

چرا مردم قفس را آفریدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟
چرا پروازها را پر شکستند ؟
چرا آوازها را سر بریدند ؟


پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سر در گم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد


چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید ؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید ؟


چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟
چه شد آن آرزوهای بهاری ؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری ؟


چرا لای کتابی ، خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را ؟
به دفتر های خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را ؟


خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد

 


خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 11:9  توسط سایه  | 

آنونس

دو قدم مانده به صبح، نوید شبهای تاریک را میدهد،

دو قدم به عقب، یا به چپ، یا به راست،‌

فرقی نمیکند

اگرچه تا صبح خیلی بیشتر از دو قدم باقی است

و «دو قدم مانده به صبح» اتفاقی که قرار نیست بیفتد! !!

اینجا پایان راه نیست و از ابتدای راه هم زیاد دور نه!

فقط تا صبح ،‌خیلی بیشتر از دو قدم باقی است...

...

دو قدم مانده به صبح!! برنامه ای از شبکه ٤ سیما ،‌ با داعیه فرهیختگی،‌ و تحریم از سوی بزرگان فرهنگ و ادب و هنر ایران زمین... و ببینندگانِ جانِ جان... کاری از گروه دروغ و چاخان ... شبکه 4... «دو قدم مانده به!!!»

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:5  توسط سایه  | 

مهدی اخوان ثالث:

چاووشخوان قافله روشنان، امید!

از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:10  توسط سایه  | 

شعری از : محمد شمس لنگرودی

 

صید حلال


برای دخترم ندا آقا سلطان

 

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

 

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

 

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

 

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

 

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

 

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

 

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

                        بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

                              و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:9  توسط سایه  | 

سوگنامه ...

دریغ است ایران که ویران شود

                            کنام پلنگان و شیران شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:1  توسط سایه  | 

آدمی را آدمیت لازم است....

امروز تو اخبار شنیدم که پیرمرد ۹۴ ساله ای در آمریکا به خاطر اینکه پول نداشته تا هزینه برق خونه اش رو بپردازه، یخ زده و مرده!!!!

ناگاه به یاد اون مرد میانسالی افتادم که پارسال حدود ۵ ماه از اواسط پاییز تا نزدیکهای عید نوروز، تو پارک الغدیر  تو بلوار موذن (گوهردشت کرج) چادر زده بود و البته همه یادشونه که پارسال چه برف سنگینی بارید و دمای هوا تا ۱۰ درجه زیر صفر هم رسیده بود. آخرش نفهمیدم این بیچاره مُرد یا زنده موند. ولی نکته جالب اینه که هیچوقت خبری از این قضیه تو هیچ رسانه محلی و سراسری شنیده نشد!!!

ما این قدر از این سوژه ها تو ا یران خودمون داریم که احتیاج نیست بریم تو امریکا و ذره بین بذاریم ببینم چند تا فقیر و بدبخت داره و چند نفر از فقر دارن اون سر دنیا می میرن.

خلاصه با شنیدن این خبر خیلی به هم ریختم و آرزو کردم کاش سنگ بودم، گیاه بودم، چه می دونم هر چیزی بودم ولی آدم یا بنی آدم ( انسان و مشتقاتش) نبودم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:40  توسط سایه  | 

درود ...

این روزها، این شب ها، این هفته ها و ماهها

این سالها... همه از پی هم می آن و می رن

من و تو هم می آییم و می ریم

...

انگار نمی خواد چیزی عوض بشه

همه یه روز می آن، یه روز می رن

اما، به قول شاعر بزرگ قرن هفتم، سیف فرغانی...

خواستم فقط اشاره ای کرده باشم. این روزها، همه سعی می کنن هرچه مستقیمتر حرف بزنن. واسه همین من زیاد دوست ندارم به صراط مستقیمی برم که همه می رن.

بد نیست واسه حسن ختام!! شعری زیبا از شاعربزرگ پارسی یعنی سیف فرغانی،  که در برابر بیداد و ستم مغولان (دشمنان بیگانه و البته وحشی صفت) در ایران سروده تقدیمتون می کنم:

 هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونـقِ زمان شمـا نیز بـگذرد

وین بومِ محنت از پیِ آن تا کُنَد خراب

بر دولت آشیان شمـا نیـز بگذرد

باد خزانِ نکبتِ ایام، ناگهان

بر باغ و بوستان شمـا نیز بـگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

چون دادِ عادلان به جهان در بقا نکرد

 بیـداد ظالمـان شما نیز بگذرد

در مملکت چو ُغرّش شیران گذشت و رفت

این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکُشت

هم بر چــراغدان شما نیز بگذرد

این مملکت ز کسان به شما ناکسان رسید

دوران نـاکسانِ شمــا نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کـاروان شما نیز بـگذرد

بیش از دو روز نبود از آنِ دگرکسان

بعد از دو روز از آنِ شما نیز بگذرد

بر تیرِ جورتان ز تحمّل، سپر کنیم

تا سختیِ کمان شما نیز بـگذرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:38  توسط سایه  | 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...

سلام

این چند وقت اخیر این قدر خبرهای دردناک (و یا شاید بهتره بگم وحشتناک) از دانشگاههای دور و نزدیک ایران شنیدم، که دیگه داره حالم بهم می خوره از واژه دانشگاه و دانشجو و استاد و ...

فقط نمی دونم چرا حرکت در خور این افتضاحاتی که در اومده، از سوی نهاد یا ارگان یا گروهی صورت نمی گیره؟؟؟

می ترسم اگه همین طور بگذره به زودی زود شاهد فجایع جبران ناپذیرتری باشیم...

حتی اگه تصور کنیم نیمی از این اخبار درست باشه (که هست) باید بگیم متاسفانه فاتحه ایران و ایرانی خونده است...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:51  توسط سایه  | 

صداقت


روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.

پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.

پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.

پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.

بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد:  پس گياه تو کو؟ پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.

در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.

پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.

پادشاه ادامه داد:  مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.

 

* راستی این پادشاه تو داستانه، اصلا یه وقت دلتون نخواد... خلاصه هرچی که تو داستان می خونید که نباید واقعا وجود  داشته باشه.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 16:18  توسط سایه  | 

تر ویج (ترکیبی از تره و هویج )!!!!

یه مطلبی یه جایی خوندم که خیلی برام عجیب بود. البته عجیب در معنایی غیر از آنچه که معموله. ابتدا این خبر رو نقل می کنم تا به دلایل اعجابم بپردازم. نقل عین خبر:

«اقدام شگفت و ارزشي! وزارت ارشاد دولت نهم در ارايه مجوز نشر بدون سانسور به رماني با محتواي غيراخلاقي، حتي موجب شگفتي همراه با استقبال رسانه‌هاي بيگانه شده است.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در حالي كه برخي آثار علمي، فرهنگي و سياسي به دليل بهانه‌جويي‌هاي بي‌مورد، از دريافت مجوز نشر محرومند، وزارت ارشاد به رماني كه موضوع اصلي آن روابط جنسي پيرمردي با روسپي‌هاست، مجوز انتشار داده و به گفته مترجم آن، از هرگونه سانسور مطلب نيز در آن خودداري شده است.

جالب آن‌كه اين مجوز نشر براي چاپ نخست كتاب مذكور در پاييز ۸۶ و در زمان وزارت محمدحسين صفار هرندي داده شده است. تنها اقدام صورت گرفته براي كسب مجوز، استفاده از كلمه «دلبر» به جاي «روسپي» در عنوان كتاب است كه احتمالا همين امر، مميزان اين وزارتخانه را راضي كرده است!

برخي نيز معتقدند سياست جديد در نگاه به آمريكاي لاتين، باعث شده تا رمان اين نويسنده آمريكاي لاتين كه به شدت مورد علاقه «فيدل كاسترو» است، در دولت كنوني مجوز دريافت كند؛ هرچند سراسر آن به روايت دقيق مسائل سخيف جنسي و غيراخلاقي پيرمردي پس از ايجاد رابطه با پانصد فاحشه اختصاص يافته است.

گفتني است، پس از اقدامات سؤال‌برانگيز ارشاد در ارايه مجوز به فيلم‌هايي با مضمون ترويج روابط جنسي با زنان شوهردار و عشق‌هاي ضربدري! اكنون كار به جواز رمان‌هاي تحريك‌كننده روابط جنسي با روسپي‌ها رسيده است». ...

نکته اول اینکه این کتاب رو من خوندم با نام : «خاطره دلبرکان غمگین من» که البته مضمونش همونه که گفته شده، چیزی که اعجاب من رو برانگیخته، اینه که هرچیزی که صرفا مطرح می شه یا گفته می شه از دید بعضی از آقایان و خانم ها سریعا با برچسب «ترویج» زیر سوال می ره. این که موضوع یه رمان، به روابط جنسی یه پیر مرد ۹۰ ساله با دختری۱۵ ساله است که البته این پیرمرد قبلا نیز در طول زندگانی پرعمر خود صدها شریک جنسی داشته که همه آنها نیز روسپی بودند، بیش از اینکه قصد ترویج داشته باشه، ما رو به این فکر فرو می بره که دلایل و ریشه های این رفتار عجیب پیرمرد چیه و شاید جوابی هم براش پیدا نشه ولی هرگز هیچ پیرمرد ۹۰ ساله و دختر ۱۵ ساله ای رو تشویق به انجام چنین رفتاری نمی کنه !!! مهمتر از همه اینکه خیلی از چیزهایی که برای ما نا مفهومند و نمی تونیم جوابی براش پیدا کنیم و یادر درک مفاهیم اون دچار ضعف هستیم ( یا بهتره بگم ضعف در ارزشهایی که پس از خوندن این رمان عایدمون می شه) بعضی از ما رو به جایی می رسونه که سریعا وارد بعدی از قضیه بشیم که هیچگاه قصد نویسنده نبوده، در ضمن از نظر من این داستان، یکی از داستانهای معمولی مارکز هست که فقط و صرفا به خاطر مضمونش این روزها خیلی سر و صدا کرده وگرنه داستانها و رمانهای دیگه مارکز که اتفاقا حرفهای زیادی هم واسه گفتن داره، هیچوقت این همه سرو صدا که نکرده هیچ، گاهی اصلا توجهی هم بهش نشده، و نکته آخر اینکه بالاخره شاید به زور چنین مضامینی ملت کتاب نخونِ ما به زور یه کتاب بخونن!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:46  توسط سایه  | 

اولین سرود ملی!!؟؟

خاطره ای به نقل از آقاي دکتر جلال گنجي فرزند مرحوم سالار معتمد گنجي نيشابوري ، در زمان قاجاریه:

ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم.

روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي ‌فروش . . . بله. سبزي کم‌ فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.»

فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:
عمو سبزي ‌فروش! . . . بله.
سبزي کم ‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . . بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزی فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . . بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌ شکل و يک ‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان،«عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.!!
داستاني که نقل شد، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به
آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» نقل کرده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:29  توسط سایه  | 

زندگی خروسی

  زندگی خروسی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

                                                      

 

                                                      

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:51  توسط سایه  |